خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار.
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظه ها همان خوشبختی بودن.

به سه چیز تکیه نکن: غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد، و با عشق می میرد.
وقتی نمی توانی فریاد بزنی ناله نکن!خاموش باش. قرنها نالیدن به کجا انجامید؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی.

اگر پیاده هم شده است سفر کن، در ماندن می پوسی.
خدایا....
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم، آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی، تا بدانم تفاوت این دو را.

ایمان بی عشق ، اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان، اسارت در خود.
اگر تنها ترین تنهایان شوم، بازهم خدا هست او جایگزین همه ی نداشتن هاست.

در دردها، دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد، زیباترین نمایش ایمان است.
مردن اگر خوب انجام شود، دیگران کار را تمام خواهند کرد.

اگر می خوانم، می جویم، می یابم ومی گویم، انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سربتابم درد با جان یکی شده، خواهم کشت.
آنجا که عشق فرمان می دهد، محال سر تسلیم فرود می آورد.

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
خدایا، در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.

از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و حقیقت دینم شد و راه رفتنم. و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبائی عشقم شد و بهانۀ زیستن.
انسان، خدا گونه ای در تبعید است.

دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله های، عشق های بلند پایین نخواهم آورد.
من اگرخودم بودم و خودم، فلسفه می خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس.

خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز به یاد نمی آورد.
اسمم را پدرم انتخاب کرد و نام خانوادگیم را جدم، دیگر بس است راهم را خودم انتخاب می کنم.

خدایا... رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد؛ قوتم بخش تا نانم را، و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه آن ها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم، که سالها به اجبار خواهم خفت.

بدتر از توجیه های غلط، توجیه های درست! یعنی تکیه کردن بر یک حقیقت برای پایمال کردن حقیقت دیگر.
خدایا... به من بگو تو خود چگونه می بینی؟چگونه قضاوت می کنی؟ آیا عشق ورزیدن به اسم ها، تشیع است؟ یا شناختن مسمی ها؟

آزادی تو مذهب است، خوشبختی تو عشق من است و آینده ی تو تنها آرزوی من.
هر انقلابی دو چهره دارد: 1ـ خون 2ـ پیام.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت، روشن و زلال.
عشق، عبارتست از همه چیز را برای یک هدف و به پاداشش هیچ چیز نخواستن، این انتخاب بزرگی است، چه انتخابی.

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و به دستی شرع را سپر.

در روزگار جهل، شعور خود جرم است.
در عطا کردن است که ستوده می شویم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم.

استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن، دین من است.
من معتقدم که همه انحرافات ،جنایات، مفاسد، پستی ها، انحطاط ها و هر چه بد است، زاییده سه عامل در انسان است: « جهل، ترس،نفع» و توحید هر سه را زایل می کند.

روحی که پیام دارد، نه مرید می طلبد نه عاشق.
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست.

هر انسان، کتابی است در انتظار خواننده اش.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

عشق یک فریب بزرگ است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها.
در دشمنی دو رنگی نیست، کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.

چه شگفت انگیز و زیبا است که« نیاز» و« نیایش» هر دو هم ریشه اند و خوشایند!
عشق چه آسمانی باشد چه زمینی، عاقبتش به طرف خداست.

خدایا... به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
بزرگی و کوچکی عمل ارزش ندارد، جهت عمل است که ارزش دارد.

برای خراب کردن یک حقیقت، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید.
علامت اینکه جامعه و فردی از لحاظ فکری پیشرفته و باز است این است که قدرت تحمل عقیده مخالف را زیاد دارد.

دلی که از بی کسی غمگین است، هر کسی را می تواند تحمل کند.
مصلحت گفتن خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف کردن شیرین، اما حقیقت تلخ است.

فلسفه زندگی امروز در این جمله خلاصه می شود: فداکردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.
مسئولیت زاده توانایی نیست، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

مرا کسی نساخت، خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست، که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود، کس بی کسان او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.
آنان که می فهمند عذاب می کشند و آنان که نمی فهمند عذاب می دهند.

آنگاه که تقدیر واقع نگریده، از تدبیر هم کاری ساخته نیست.
اگر تمامی خلق، گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان و جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی، تو می توان جانشین همه بی پناهی ها شوی.

آنان که نسیم گذشت ازکوچه باغ دلشان عبور کند از قبیله ی بهارند.
در این دنیا، آفتاب همواره در سر زدن است، بهار همواره در رسیدن است و دل ها مدام، در فهمیدن ... .

چه رنجی است: لذتها را تنها بردن و چه زشت است: زیبائیها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ایست: تنها خوشبخت بودن.
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. اگر بتوانند نفهمند می توانند خوشبخت باشند.
سکوت عجب فریاد رسایی است، آنجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند.

پیروزی یک روزه به دست نمی آید، اما اگر خود را پیروز بشماری، یکباره از دست می رود.
تحصیل کرده ها ممکن است آغاز کننده خوبی باشند ولی پایان دهنده و عمل کننده ها همواره در ایدئولوژی ها، توده ها هستند.

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم... وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند.
خدایا خودخواهی را چنان در من بکش یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم، و از آن در رنج نباشم.

چه غم انگیز است عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت.
خدایا مرا در ایمان، اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.

فاجعه ای ناگزیر می رسد، و آن هنگامی است که« عشق با معشوق مغایر می افتد» و از این دو یکی را باید قربانی کرد.
انسان بیش از زندگیست آنجا که هستی پایان می یابد، او ادامه می یابد.

نیاز نشانه نقص نمی باشد، کسی که تابلوی زیبایی را می کشد همیشه نیاز دارد کسانی از آن دیدن کنند. شاعر نیاز دارد تا شعرش خوانده شود.
زالویی که می مکد با انسانی که مکیده می شود هم خون می شوند ولی این هم خونی، هم خونی دو دشمن است.

نه من هرگز نمی نالم قرن ها نالیدن بس است. می خواهم فریاد کنم اگر نتوانستم سکوت می کنم، خاموش مردن بهتر از نالیدن است.
خدایا... به هر که دوست می داریش بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

از میان اشیا این عالم، چهار چیز است که مالک بردار نیست. یکی کتاب است،دیگری معبد است ،دیگری زیبایی است و دیگری ... دل!
هر کسی را،هر قبیله ای را توتمی است، توتم من، توتم قبیله ی من قلم است. قلم زبان خداست، قلم امانت آدم است، قلم ودیعه عشق است، هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است، و قلم توتم ما است.

انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت، بی نهایت لجن، بی نهایت فرشته.
کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.

به من بگو نگو، نمی گویم، اما نگو نفهم، که من نمی توانم نفهمم، من می فهمم.
اگرپادشاهان می دانستند چه لذتی دارد درمیان برگهای کتاب به دنبال واژه ها گشتن، به خاطر آن لذت، شمشیرها می کشیدند.

به زور می توان چیزی را گرفت، ولی به زور نمی توان آن را نگه داشت.
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم.

واگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم و اما آن قوم اگر موفق شوند مرا بر دار کشند و یا همچون عین القضاه شمع آجین کنند و یا مانند ژوردانو در آتشم بسوزانند حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت.
شکم خالی هیچ چیز ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی ومادی است مسلماً کمبود معنوی خواهد داشت.

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد،می توان رسوا ساخت. اگر حق را نمی توان استقرار بخشید، می توان اثبات کرد. طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
کسی که حقیقت را می شناسد، حق ندارد گرفتار باطل شود.

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش، بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار.
زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد، زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

ارزش وجودی هر انسانی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
حوادث، انسانهای بزرگ را « متعالی» و آدمهای کوچک را« متلاشی» می کند.

« من» ، « خدا» و«عشق» این سه هرگز شکست نخواهند خورد.
آنان که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند، مرده های خاموش و پلید تاریخند.

زمانی که واپسین ها آغازین گردند، خار است که ارزش خود را باز می یابد نه گل سرخ.
عاشق معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را.

من از دوکار نفرت دارم: یکی درد دل کردن، که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن.
خدا دوستدار آشناست، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت.

گاه بر صبر و سکوت بر سر درد، قدرتی هست که بیتابی فریادی نیست.
حسین بیشتر از آب، تشنه ی لبیک بود. ولی افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.

اگر مثل گاو گنده باشی، میدوشنت، اگر مثل خر،قوی باشی، بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند... فقط از فهمیدن تو می ترسند.
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود.

انتظار بزرگ ترین عامل آماده باش و آمادگی هست.
در شگفتم که سلام در هر دیداری آغاز است. اما در نماز پایان است شاید که پایان نماز آغاز دیدار است.

آنانی که بیشتر می فهمند بیشتر زجر می کشند و آنانی که کمتر می فهمند بیشتر زجر می دهند، خدایا می خواهم از زجرکشان باشم.
خدا تنها به معنی آفریننده ی هستی نیست، بلکه معنی هستی نیز هست.

چه تنگنای سختی یک انسان یا باید بماند یا باید برود و این هر دو، اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست.
ایمان چه قدر لغت قشنگی است. آن چیزی است که به روح آواره و متشتت و پریشان و تجزیه شده، تکیه گاه می بخشد.

هر معبدی در انتظار نیایشگر تنهای خویش است.
نیایش، معراج به سوی ابدیت ،پرواز به قله ی مطلق و صعود به ماورای آن چه هست.

راه تقرب خدا در اسلام، تعلق است نه تعبد.
تقوا تنها سلاح مجاهد است و تهمت، تنها سلاح منافق.

فرد در موقعی ساخته می شود که کوشش می کند تا دیگران را بسازد.
هجرت تنها عامل تکوین یک تمدن در طول تاریخ بوده است.

نویسنده و شاعر هم آبستن می شود، یعنی مرد هم آبستن می شود مگر آنکه نازا باشد و عقیم.
عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا.

اگر گناه نباشد، طاعت را چگونه می توانی بدست آری؟
قرآن طبیعتی است ساخته شده از کلمات ، چنان که طبیعت، قرآنی است ساخته شده از عناصر.

انسان با آزادی آغاز می شود ...
و تاریخ سرگذشت رقت بار انتقال او است از این زندان به آن زندان! و هر بار که زندانش را عوض می کند، فریاد شوقی بر می آورد که: آزادی!

انسان یعنی آزادی، احساس اسارت، خود، آیه ی آزادی است و رنج بردن از اسارت، نشانه تولد آزادی.
خدا، انسان و عشق، جهانی که ساکنان آن سه خویشاوند ازلی اند.

آدمی در اوج نیز، هماره در خطر سقوط است و سقوط آنکه بیشتر صعود کرده است . خطرناکتر ، فاجعه تر.
مذهب سنتی، تجلی روح دسته جمعی یک جامعه است.

آنگاه که گرسنگی بیداد می کند از مائده های روحی سخن گفتن خیانت است.
طولانی ترین زمان یک سفر خارج شدن از در است.

خداوندا... مردم شکر نعمتهای تو می کنند و من شکر بودن تو چرا که نعمت، بودن توست.
« توتم» هر کسی«خود» او است که در خارج از وی وجود یافته و مجسم شده است.

همواره روحی مهاجر باش و به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی انسان تر باشی و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری، این رسالت دائمی توست.
هر چه هست برای مصلحتی است ،هر که هست به خاطر منفعتی است. هیچ چیز به"خودش" نمی ارزد و هیچ کس به "خودش" چیزی نیست همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.

هم نشین نیک از تنهایی بهتر است و تنهایی از هم نشین بد بهتر.
وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل نیستی، هر کجا که خواهی باش.

چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است.
انسان به اندازه ای که به مرحلۀ انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری می کند.

خسی شو که به میقات آمده ای ، نه کسی باش که به میعاد آمده.
چشمهایم را کور می کنم، گوشهایم را کر می کنم ،پاهایم را می شکنم، انگشتانم را بند بند می بُرم، سینه ام را می شکافم، قلبم را می کُشم، حتی زبانم را می بُرم و لبم را می دوزم، اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

شهادت دعوتی است به همه ی عصرها و به همه ی نسلها که: اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر.
شهادت حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است.

آری، روح من یک اسب است،اما دریغ که در این جا که منم ، اسب تازی را نیز به خراس می بندند و با اسب گاری هم زنجیر می کنند و در این جا که منم، ماندگاران آزادند و فراری اندر بند.
زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن.

دوستی یک حادثه است، و جدایی یه قاون! بیایید حادثه ساز و قانون شکن باشیم.
فرق مومن مقدس با فاسق کافر چیست؟ هیچ!

این در زندگی پیش از مرگ به دنبال چشم چرانی و شکم چرانی است و آن در زندگی پس از مرگ!
یک خر مقدس را نگاه کنید! خدا همسایه دیوار به دیوارش است.

من از نالیدن بیزارم سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش، تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.
خداوندا... مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه« کتاب،ترازو، آهن» استوا کنم و دلم را از سه سرچشمۀ « حقیقت، زیبائی و خیر» سیراب سازم.

توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان.
مالی را به امانت بسپاری بهتر از آن است که مهر و موم کنی و مهر و موم کنی بهتر از آن است که کسی را متهم سازیم.

نه رود از شکست تسلیم نگران است و نه دریا از ضعف نیاز،هراسان.
نمی توان به راستی از حق سخن گفت و به باطل کاری نداشت، باطل با تو کار خواهد داشت نمی توان به درستی از علی سخن گفت و به معاویه کاری نداشت، معاویه با تو کار خواهد داشت.

آنگاه که کمیت عقل می لنگد، نیایش بلندترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می کند.
آنچه در همه پدر و مادرها مشترک است، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند.

هیچ ملت و هیچ تمدنی در گذشته به زوال قطعی فرو نرفت مگر آنکه پیش از آن صفت نیایش در میان آن قوم ضعیف شده بود.
هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده غافل مباش.

فاصله یک بُعد انسان تا بُعد دیگرش از منهای بی نهایت است تا به اضافه بی نهایت ، این فاصله عظیم مسیری است که انسان باید همواره طی کند.
حج بر اساس دو عمل اصلی استوار است:
1ـ طواف2ـ سعی. این دو عمل تجدید خاطره دو کاری است که هاجر و ابراهیم کرده اند.

عشق، در اوج اخلاصش، با ایثار رسیده است و در اوج ایثارش، به قساوت!
چه نامرد مردمی هستند که کشمکش خانوادگی را، از حرمت حریم خانواده به کوچه و بازار و بیگانه کشند.

چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند و پرستش و تقوی و نیکی نیز در آنها زشت و آلوده و پلید است.
دو بیگانه هم درد از دو خویش بی درد یا ناهمدرد، با هم خویشاوند ترند.

از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به« خویش» وبه«جهان» می اندیشد.
به همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. درانزوا، پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

همان گونه که عشق با اشک سخن می گوید، به همان گونه باش، عشق بدون معرفت و معرفت بدون عشق هیچ ارزشی ندارد.
استوار ماندن و به هر بادی بر باد نرفتن دین من است دینی که پیروانش بسیار کمند.

بدتر از توجیه های غلط، توجیه های درست، یعنی تکیه کردن بر یک حقیقت برای پایمال کردن حقیقت دیگر.
شناخت علی ذهنیت است و حب علی احساس، اما تشیع علی عملی است.

قدرت، نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند و خطا و هوس و گناه نیز در آنها زیبا و پاک و زلال است.

فقر و پستی مادی، ملتی را تحریک به قیام نمی کند بلکه آگاهی دقیق مردم به این حالت است که منشا تحریک و پیدایش نهضتی می شود.
بگذار تا شیطنت عشق تو را بر عریانی خویش بگشاید هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد، اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن.

تهمت و دروغ را دشمن سفارش می دهد و منافق می سازد و عوام فریب آن را پخش می کند و عامی آن را می پذیرد.
ای کاش ارزش در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری.

دعا باید هم چون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش، هر چه گستاخانه تر و همچون طلب کار، مصرانه تر دعا بشود به اجابت نزدیک تر می شود.
آدمیزاد هر چه انسان تر می شود، چشم به راه تر می شود. این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد.

اگر دروغ رنگ داشت هر نور شاید ده ها رنگین کمان از دهن ها نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.
به پذیرفتن آنچه که پذیرفتنی نیست مومن شدن، عین خریت است.

هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست.بزرگترین ارزش های انسانی که«انسان» با آن شروع می شود همان نفی است، همان عصیان است که بتواند بگوید«نه».
اگر می خواهی گرفتار هیچ دیکتاتوری نشوی فقط یک کار بکن:
بخوان، بخوان، بخوان.

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد.
انسان گرفتار چهار زندان است: طبیعت....جامعه....تاریخ....خویشتن.

انسان با یک دست زندگیش را می سازد و با دست دیگر آنرا ویران می کند.
بزرگترین آزادی بشر، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرشهای خویشتن است.

خود را سرزنش نکنید، زیرا خودباوری را کاهش می دهد.
اغلب مشکلات در واقع ناشی از فقدان تفکر است.

من تا بحال فکر می کردم که راه زندگی کردن را می آموزم غافل از اینکه راه مردن را می آموختم.
اجازه بدهید که محرومیت های شما، مانع استفاده از نعمت هایتان شوند.

اغلب مردم تقریبا به همان اندازه ای شاد هستند که ذهن خود را برای آن مهیا کرده اند.
در زمان تنش و فشار عصبی به خاطرات خوش و دوران شیرین زندگیتان فکر کنید.

محرومیت، استعدادهایی را شکوفا می سازد که در خوشی ها پوشیده می مانند.
بسیار کمتر از آنچه می دانیم، می اندیشیم. بسیار کمتر از آنچه دوست داریم، می دانیم و بسیار کمتر از آنچه باید دوست داشته باشیم، دوست داریم.

انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن، نزدیک تر می شود احساس تنهایی بیشتری می کند.
عرفان، دری است به دنیایی دیگر، که باید باشد. و هنر پنجره ای به آن دنیا است.

مجهول ماندن، رنج بزرگ روح آدمی است. یک روح هر چه زیباتر است و هر چه داراتر ، به آشنا نیازمند تر است.
دنیا را بد ساختند کسی را که دوست داری دوستت ندارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند و این رنج است، زندگی یعنی این!

انسانی که جامعه و من را شناخته ، خود را از ما بریده، به درون رسیده، بهمن رسیده، به نسبت اینها حالت تکاملی دارد.
تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است، یکی«داشتن» یکی«خواستن» «داشتن» او را محافظه کار می کند، «خواستن» او را ذلیل می کند و چاپلوس و متملق و ترسو. نداشتن و نخواستن هر دو رویین تنش می کند.

وقتی که زور لباس تقوی می پوشد، بزرگترین فاجعه تاریخ رقم می خورد.
درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.
جهان را ما، نه آنچنان که واقعا هست می بینیم، جهان را آنچنان که ما واقعا هستیم، می بینیم.

غم یعنی رنج بردن به خاطر چیزهایی که نیست و می خواهیم باشد و در این غم خوردن، پویایی و تلاش و حرکت می بینم.
خدایا آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهر او بر لبهای صبح یقینی، نشسته و از هر غبار طلوع کند.

چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است.
عشق حقیقی، عشقی است فراتر از انسان و فروتر از خدا.

خدایا... مرا با ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز را به جانم ریز.
آنچه انسان را به عنوان یک موجود غیر مادی از همه موجودات دیگر طبیعت استقلال توام با برتری جوهری می بخشد. ارزش پرستی بی غرضانه اوست.

بشر یک بودن است در صورتی که انسان یک شدن.
علم کوشش انسان است. برای آگاه شدن از آنچه هست، اما هنر کوشش انسان برای برخوردار شدن از آنچه که باید باشد، اما نیست.

من همیشه حرف آخر را اول می زنم. چون می ترسم اگر از اول شروع کنم به مقدمه چینی و امثال اینها به حرف آخر نرسم.
وقتی هدف علم، قدرت مطلق دادن به انسان باشد، قدرتش از بین می رود، زیرا نیروی علم از هدایت و راهنمایی پیدا می شود نه از قدرت.

حسین(ع) بزرگترین شکست خورده پیروز تاریخ بشر است.
شهید قلب تاریخ است، شهید همچون قلبی به اندام های خشک مرده بی رمق جامعه، خون خویش را می رساند.

شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمن را نمی کشد، رسوا می کند.
خدا مطلق است،بی جهت است. این تویی که در برابر او جهت می گیری.

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.
خدایا به من تقوای ستیز بیاموز، تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم بدار، تا در خلوت عزلت نپوشم.

علامت مردن یک فکر این است که جاذبه اش را از دست دهد اگر چه نیروی نظامی آن قوی باشد.
استخدام حقیقت برای توجیه باطل همیشه و همه جا بوده و هست ولی این انحراف هرگز حقیقت را باطل نمی سازد.

انسانی که به بینایی و خود آگاهی می رسد از جبر طبیعت و جبر تاریخ و جبر جامعه و خویشتن رها می شود.
اگر ایمان نباشد، زندگی تکیه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟ اگر نیایش نباشد، زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟ اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟

در دنیا و آخرت ، جز از خود نباید از هیچ کس ترسید.
تنها فضیلتی که انسان بر همه ی موجودات عالم دارد، اراده ی اوست.

عزیزترین و گران ترین ثروتی که می توان بدست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ی ایمان.
آدمی تا به راه خویش است، هیچ است و حقیر، در توکل به مطلق می رسد و در عشق لایتناهی، متناهی می شود.

اولین فضیلت انسان، نمایندگی خداوند در زمین است.
سرنوشت شما آن چیزی خواهد بود که خودتان با دست های خود خواهید ساخت.

مذهب عبارت است از یک کلمه: خودآگاهی.
چه قدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است.

آن ها که از در می آیند و می روند چهار پایان نجیب و ساکت تاریخ اند. حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته ند و... یا به درون پریده اند.
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند« هست». هر کسی را نه بدان گونه که«هست» احساسش می کنند. بدان گونه که«احساسش» می کنند« هست».

گریستن خوب نیست، مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند.
هنر من و بزرگترین هنر من، فن زیستن در خویش است.

این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی، پاکی،پوچی.
هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند و هر کس آن چنان که در بیداری است خواب می بیند.

خدا از آدم های قالبیِ رامِ خشکهِ مقدسِ یک بعدی بدش می آید اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان،« یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود» به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند؟
شرف مرد، همچون بکارت یک دختر است، اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست.

فهمیدن در عقل، همچون روشن شدن یک لامپ الکتریکی در اتاق، یا برق زدن یک صاعقه در فضا، یکبارگی صورت می گیرد.
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق در دریا غرق شدن است. دوست داشتن در دریا شنا کردن است.

از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب می شویم از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر.
راه گلو را بغض می بندد، راه چشم را خیمه اشک، راه دانش و فرزانگی را جهل، راه آزادی و کمال را تعصب.

هر موجودی در طبیعت« آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز « آنچنان که باید باشد» نیست.
دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند: یکی شور مذهبی است و دیگری شعور مذهبی است .که این دو ربطی به هم ندارند. آن کسی که «شور مذهبی» دارد خیال می کند که«شعور مذهبی» هم دارد.

آن که معترض نیست، منتظر نیست، و منتظر معترض است.
ایمان هر چه پنهان تر است پاک تر است و عشق هر چه در پناه«کتمان» مخفی تر، زلال تر است.

هر کس ـ نه تنهاـ به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست. بلکه به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است.
هر وقت فکر از عمل دور بیفتد، عمل به صورت تلاش های عقیم در می آید و فکر به صورت تخیل های ذهنی و هر دو بیهوده است.

روح های بزرگ را از دو جا می توان شناخت : یکی از نیاز بیش ترشان و دیگر از دردهای بیش ترشان.
منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد. در پرنده شدن خویش بکوش.

مگر نمی دانی بزرگترین دشمن آدم فهم اوست؟ تا می توانی خرباش تا خوش باشی!
زیبایی اندام یک مرد، در داشتن کمری است که سرش می رود ، اما خم نمی شود. رکوع چنین اندامی از سجود نمازگزاران حرفه ای ، خدا را و فرشتگان را بیش تر خشنود می کند.

آدم هایی که هیچ وقت احتیاج به تنهایی ندارند، معمولاً آدم های کم مایه ای هستند.
مقلدها همیشه از اصلشان بیشتر افراط می کنند.

هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده است.
وجود فقر حرکت ایجاد نمی کند، بلکه احساس فقر است که حرکت را به وجود می آورد.

همیشه برای از بین بردن یک حق، به یک حق دیگری استناد می شود.
در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید.

روشن فکر، رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست. رسالت روشن فکر، خودآگاهی دادن به متن جامعه است.
مصلحت، تیغی است که همواره زرنگ ها با آن حقیقت را ذبح می کرده اند. اگر بی نهایت واقعیت داشته باشد، تنها در اندیشه و احساس است.

امروز ما به شناختن نیازمندیم،نه به اعتقاد و عدم اعتقاد.
آن ها که عشق را در زندگی خلق، جانشین نان می کنند، فریب کارانند که نام فریبشان را زهد گذاشته اند.

شکست برای اولین بار ، چشم های آدم را از برق های موفقیت بیرونی به ضعف های درونی آدم بر می گرداند.
هرگز از ظالم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام اما این کلمه شوم«مصلحت» ، دلم را سخت به درد آورده بود.

تنها دو جا است که هر کس خودش است، بستر مرگ و سلول زندان.
صادقانه ترین سخنان، سخنی است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمی کند.

آنجاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد، فکر می میرد.
چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی ، هیچ نیست!

همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است تا دشمنان حقیقت، حقیقت را درونش مدفون کنند.
انسان در طول تاریخ،غالباً قربانی اندیشه نجات خویش می شده است.

روشن فکر مترقی و آگاهی که می داند و عمل نمی کند، با منحط جاهل خواب آلودی که نمی داند که عمل کند، مساوی است.
رقت بارترین منظره ای که مرگ را نیز می گریاند، التماس یک گرگ است! ناله ی عاجزانه یک شیر است! نه، گریستن یک مرد است!

عشق، حیرت و گریز و بی تابی یک دور افتاده است برای پیوستن، برای تجدید اتصال.
آدم بی سواد، سیاستش قیل و قال های بی ریشه است و خدمتش پوچ و حقیر و زندگی اش و لذتش ، گند! سطحی و عامیانه و بی ارزش.

چه نعمتی از این بهتر که آدم در زندگی کاری کند که ضریب پیدا کند.
انسان، نهالی است که در زیر نور ایمان و هوای فرهنگ و بر روی خاک ملیت خویش می روید و ریشه در اعماق تاریخ خویش دارد.

در علم باید به گفته نگریست نه به گوینده، در صورتی که در سیاست باید به گوینده نگریست سپس به گفته!
رآلیسم، گرسنه را مسموم می کند و ایده آلیسم از گرسنگی می کشد.

هیچ مصلحتی به اندازه ی خود حقیقت ، مصلحت نیست.
کسی که راه غلط را می رود بیشتر شانس آن را دارد که به راه آید و به جایی برسد تا کسی که راه درست را غلط می رود.
